
میلتون فریدمن اقتصاددان آمریکایی و برنده جایزه نوبل بود که به عنوان مؤثرترین مدافع سرمایه داری بازار آزاد و پول گرایی در قرن بیستم شناخته می شود.
در آغاز کار فریدمن در دهههای 1950 و 1960، حمایت قوی فریدمن از سیاستهای مالی و بازارهای آزاد در برابر مداخله دولت توسط جامعه اقتصاد کلان مستقر، که تحت سلطه موقعیت کینزی بود، رادیکال تلقی میشد.
بر اساس سیاست کینزی یک دولت مداخلهگر میتواند با استفاده از سیاستهای مالی برای حمایت از تقاضای کل، تحریک مصرف و کاهش بیکاری، رکود را تعدیل کند.
در یک چالش مستقیم با تشکیلات کینزی، فریدمن و دیگر پولگرایانش معتقد بودند که دولتها میتوانند با کنترل عرضه پولی که به اقتصاد سرازیر میشود، ثبات اقتصادی را تقویت کنند و به بقیه بازار اجازه دهند که خودش را اصلاح کند (پولگرایی) و برای بازگشت به بازار آزاد، از جمله دولت کوچکتر و مقررات زدایی در بیشتر حوزه های اقتصاد (سرمایه داری بازار آزاد) بحث کردند.
زمانی که فریدمن در سال 2006 در سن 94 سالگی درگذشت، نظریههای او چنان تأثیرگذار بودند که وال استریت ژورنال میگفت که او «سرمایهداری مدرن را تغییر داده است» و پایههای فکری را برای ضد تورم، کاهش مالیات و ضد دولتی سیاست های رئیس جمهور رونالد ریگان و نخست وزیر بریتانیا مارگارت تاچر را فراهم کرده است.
فریدمن اقتصاددان نظری
برخی از دستاوردهای فریدمن بهعنوان یک اقتصاددان نظری آنقدر مهم بودهاند که حتی منتقدان نئوکینزی پر سر و صدا، درخشش منطق او را تحسین میکنند، از جمله این ادعا که مدلهای اقتصادی را باید بر اساس دقت پیشبینیهایشان درباره رفتار قضاوت کرد – نه با واقعگرایی روانشناختی.
به عنوان مثال، در مدل رفتار منطقی فریدمن در مورد رفتار مصرف، ترجیحات مصرف کننده را می توان به صورت ریاضی بر حسب مطلوبیت بیان کرد و انتخاب های مصرف کننده توسط محاسبات منطقی برای به حداکثر رساندن مطلوبیت هدایت می شود. تا آن زمان، اقتصاددانان کینزی تصمیمات مصرفکننده را با عبارات روانشناختی سادهتر توضیح میدادند، بهعنوان مثال، تمایل به صرف مقداری (و نه همه) افزایش درآمد.
تئوری تابع مصرف
اولین کاربرد جهانی فریدمن از فرضیه رفتار منطقی در الگوهای اقتصادی، کتاب تئوری تابع مصرف او در سال 1957 بود که فرضیه درآمد دائمی او را به عنوان یک نظریه مخارج مصرف کننده مطرح کرد که بیان می کند تصمیمات پس انداز و خرج کردن بر اساس ادراکات دائمی است و بر اساس تغییرات موقتی در درآمد نیست.
پیش بینی رکود تورمی
یکی دیگر از پیروزیهای غیرقابل انکار فریدمن که توسط منتقدان و همچنین تحسینکنندگان تحسین شد، این بود که توضیح رفتار منطقی او از تورم، پدیدهای را که کینزیها تصور میکردند غیرممکن بود، به دقت پیشبینی میکرد: رکود تورمی، دورهای از رشد اقتصادی راکد همراه با تورم بالا و بیکاری بالا.
در سال 1967، زمانی که فریدمن پیشبینی خود را از رکود تورمی در سخنرانی ریاستجمهوری به انجمن اقتصادی آمریکا ارائه کرد، نظریههای اقتصادی رایج مبتنی بر منحنی فیلیپس را به چالش کشید، مدلی اقتصادی که نشاندهنده همبستگی تاریخی بین بیکاری و تورم بود که اقتصاددانان کینزی همیشه ثابت میکردند، یعنی تورم بالا همیشه با بیکاری کم و تورم پایین با بیکاری بالا همراه است.
در آن زمان، اقتصاددانان کینزی از منحنی فیلیپس استفاده می کردند تا استدلال کنند که تعادل پایدار بین بیکاری و تورم، سیاست های مالی انبساطی و مخارج کسری بودجه را توجیه می کند که باعث افزایش تورم می شود، زیرا بیکاری را پایین نگه می دارد.
استدلال متقابل فریدمن به کینزیها در سال 1967 این بود که، اگرچه دادهها همبستگی بین تورم و بیکاری را نشان میداد، اما این فقط یک مبادله موقت بود - نه یک همبستگی پایدار - و هم تورم و هم بیکاری در نهایت در یک زمان بالا خواهند بود. استدلال رفتار منطقی فریدمن این بود که مصرفکنندگانی که با تورم بلندمدت سروکار دارند، در نهایت انتظارات تورم آتی را در تصمیمهای پسانداز و مخارج ایجاد میکنند، که در نهایت قدرت تورم بالا، بالا نگه داشتن اشتغال را لغو میکند.
زمانی که رکود تورمی اواخر دهه 1970 صحت پیشبینی فریدمن مبنی بر اینکه همبستگی تاریخی بین تورم و بیکاری در نهایت از بین خواهد رفت، بهعنوان «یکی از پیروزیهای بزرگ اقتصاد پس از جنگ» مورد ستایش قرار گرفت.
پول گرایی و رکود بزرگ
زمانی که فریدمن در سال 1976 برنده جایزه نوبل شد، کمیته به کتابی درباره پول گرایی اشاره کرد که او و همکارش آنا شوارتز در سال 1963 منتشر کرده بودند: تاریخ پولی ایالات متحده، 1867-1960. در این کتاب، فریدمن از تحلیلهای نظری و تجربی بسیار دقیقی درباره نقش پول در اقتصاد ایالات متحده از زمان جنگ داخلی استفاده کرد تا این مورد ضد کینزی را مطرح کند که کنترل عرضه پول ابزار اصلی مدیریت اقتصادی است - همانطور که در سراسر اقتصاد پیش از کینز هم بوده است.
بحث علیه سیاست پولی از زمان رکود بزرگ در دهه 1930، زمانی که بحران عظیم اقتصادی نرخ بهره را چنان پایین آورد که هیچ انگیزه ای برای سرمایه گذاری وجود نداشت، غالب بود.
و کینزی ها بر این باور بودند که هر پول نقد اضافی وارد شده به اقتصاد فقط در اختیار افراد و بانک ها قرار می گیرد بدون اینکه اقتصاد را راه اندازی کند. در آن زمینه، کینزی ها با موفقیت از سیاست مالی (عمدتاً مخارج دولت) به جای سیاست پولی برای بیرون کشیدن اقتصاد از رکود بزرگ حمایت کردند.
بحث برانگیزترین موضع در کتاب 1967 فریدمن، رویکرد کینزی به رکود بزرگ را هدف قرار داد - و این رویکرد کاملاً بر اقتصاددانان و عموم مردم تأثیرگذار شد: استدلال او مبنی بر اینکه دولت (فدرال رزرو) با اعمال نکردن سیاست های پولی، رکود بزرگ را بدتر کرد.
در این کتاب، فریدمن ادعا کرد که اگر فدرال رزرو با نجات بانکها در اوایل دهه 1930 از کاهش چشمگیر عرضه پول جلوگیری میکرد، میتوانست از موج ورشکستگی بانکها که باعث شد مردم تصمیم بگیرند به جای سپردهگذاری، پول نقد نگه دارند و این کار را انجام دهند، جلوگیری میکرد. بانک ها به جای دادن وام برای احیای اقتصاد، سپرده گذاری می کنند.
یکی از دلایلی که یک اقتصاددان مخالف دولت مانند فریدمن از هرگونه اقدام دولتی حمایت می کند این است که سیاست پولی کمترین مداخله گرایایی (و در حالت ایده آل غیرسیاسی) است که دولت می تواند در اقتصاد انجام دهد.
به عنوان مثال، فدرال رزرو یک بانک مرکزی است، بنابراین پایه پولی کل ارز در گردش و در صندوق های بانکی و همچنین سپرده های بانکی در فدرال رزرو (اما نه حساب های بانکی افراد) را کنترل می کند.
تنها کاری که فدرال رزرو برای افزایش عرضه پول باید انجام می داد (به گفته فریدمن) این بود که پایه پولی بیشتری ایجاد کند و سپس به نیروهای بازار اجازه دهد تا بازی کنند - بدون دخالت بیشتر دولت. در مقابل، سیاستهای مالی کینزی مستلزم مشارکت بیشتر دولت در اقتصاد بود. برای مثال، یک پروژه خدمات عمومی با بودجه دولت برای افزایش اشتغال نه تنها توسط مقامات دولتی اداره می شود، بلکه می تواند برای اهداف سیاسی نیز مورد استفاده قرار گیرد.
کاربرد پول گرایی در دنیای واقعی
فریدمن اولین بار در کتاب خود با عنوان برنامه ای برای ثبات پولی در سال 1959 پول گرایی را معرفی کرد و برای سه دهه بعد پول گرایی موضوع اصلی بحث های اقتصادی بود. در نشریات بعدی و حضورهای عمومی در 25 سال آینده، او به طور مؤثری کنترل عرضه پول را مطرح کرد که شهرت او به عنوان یک اقتصاددان تا حد زیادی توسط دکترین پول گرایی که ایجاد کرد تعریف شد.
با این حال، در دهه 1980، در پی شکست های قابل توجه طرح های اصلی سیاست پولی در دنیای واقعی، برخی از طرفداران سرسخت او شروع به معکوس کردن حمایت خود از پول گرایی کردند. هنگامی که در اوایل دهه 1980 یک پولگرای مشهور در بریتانیا، نخستوزیر مارگارت تاچر، سیاستهای پولی را برای کنترل تورم به اجرا گذاشت، نرخ تورم به 23 درصد رسید - و پولگرایی در سال 1982 کنار گذاشته شد. در ایالات متحده، زمانی که فدرال رزرو تلاش کرد پولگرایی توسط فدرال رزرو انجام شود. رشد مداوم عرضه پول برای کنترل تورم در اواخر دهه 1970، رکود دردناک 1981-1982 - با نرخ بهره در بالاترین سطح از زمان جنگ داخلی و بیکاری دو رقمی - نتیجه آن بود.
تا سال 1982، ایالات متحده پول گرایی را در عمل کنار گذاشت - و در سال 1986، نیویورک تایمز گزارش داد که بریل اسپرینکل، اقتصاددان ارشد رئیس جمهور ریگان و یکی از "سرسخت ترین طرفداران" پول گرایی، علناً این نظریه را رد کرده است.
نکته قابل توجه، هنگامی که از فریدمن در مورد تلاش شکست خورده ایالات متحده پرسیده شد، فریدمن گفت که آنچه اتفاق افتاد شکست پول گرایی نبود، بلکه یک شکست اجرایی توسط فدرال رزرو بود، یعنی آنها به جای پول بر روی نرخ بهره تمرکز کرده بودند. «اگر فدرال رزرو سیاست را به رایانه متصل کند و بیشتر به رایانه برای هدایت اقتصاد تکیه کند، پول گرایی کارساز خواهد بود.
در این زمینه، منتقدان حمایت قوی فریدمن از پول گرایی را به انگیزه ای عمدتاً جناحی نسبت می دهند: پول گرایی در خدمت برنامه یکجانبه ضد دولتی او بود. از آنجایی که او معتقد بود که فدرال رزرو باید عرضه پول را با نرخ ثابت، پایین و ثابت و بدون انحرافات کوچک در واکنش به شرایط اقتصادی افزایش دهد، سیاست پولی میتواند روی خلبان خودکار باشد - و مقامات دولتی اصلاً کنترلی نخواهند داشت.
چهره عمومی بازارهای آزاد
در سال 1976، زمانی که فریدمن به خاطر کارش در زمینه تحلیل مصرف، تاریخ و نظریه پولی و پیچیدگی سیاست تثبیت، جایزه نوبل علوم اقتصادی را دریافت کرد، این نشان دهنده تغییر جزر و مد از سه دهه اقتصاد کینزی و به سمت شیکاگو بود. مدرسه اقتصاد که او یکی از بنیانگذاران آن بود.
فریدمن با اعتبار بینالمللی نظریههایش و پیروزی فکری عمدهاش در پیشبینی رکود تورمی در اواخر دهه 1970 - چیزی که کینزیها عموماً آن را غیرممکن میدانستند - به چهره عمومی جدید بازارهای آزاد تبدیل شد.
پس از سه دهه تسلط کینزی، فریدمن افکار آکادمیک در اقتصاد را حول تاکید بر بازار آزاد بر قیمتها، تورم و انگیزههای انسانی تغییر شکل داد - که مخالف مستقیم تمرکز کینز بر اشتغال، منافع و سیاست عمومی بود.
در طی سه دهه بعد، فریدمن و همکارانش در دانشکده اقتصاد شیکاگو علیه مخارج کسری بودجه و سیاست های مالی انبساطی و پول گرایی، مقررات زدایی در بیشتر حوزه های اقتصاد و بازگشت به بازار آزاد و اصول دولت های کوچک بحث کردند.





